باز کن دروازه را ساقی که مجنون آمده
وانکه گم کرده است لیلی با دل خون آمده
باز کن دروازه را ، تعظیم کن در پیش عشق
که امشبی ، اهل دلی ، با نام مجنون آمده
صحن را طاهر کن و جارو بکش میخانه را
گل بریز و عنبر و پرواز ده پروانه را
هر چه می در خانه داری ، صرف این ژولیده کن
خاک پایش را به رسم معرفت در دیده کن
گو که بنشیند کنارت ، تا بدانی عشق چیست ؟
تا بدانی فرق این و آن که گوئید عشق چیست ؟
این خدای معرفت ، ژولیده ی روی زمین
آن یکی شهوت پرست و مهر شهوت بر جبین
این یکی در حال مستی ، گریه ها سر می دهد
آن یکی از هر چه خورده ، نعره ها پس می دهد
من چه دانم فرق این و آن که گوئید عشق چیست ؟
خود ببین ساقی ! بگو اکنون خدای عشق کیست ؟
خوش به حال ساقی و میخانه و هر چه در اوست
خوش به حال هر چه مجنون است و لیلی عشق اوست !!! 
|